|
یادداشت های یک نیمچه ماما خاطرات یک ماما و مطالب جالب پزشکی به خصوص زنان
| ||
|
سوال اینه : چرا انسانها زاد و ولد میکنن؟ شاید در نظر اول این امر یه کار بدیهی به نظر بیاد . ولی اگه بهش پرداخته بشه قابل تامل خواهد بود . مردم برای چی بچه دار میشن؟ بچه چی داره غیر از رنج و عذاب؟ میخوام این عذاب رو براتون بنویسم از انعقاد نطفه تا دم مرگ. دوران بارداری
در حین زایمان: دوره کودکی:
دوران مدرسه : دانشگاه :
سر بازی برای پسر : ازدواج فرزند: خلاصه درد سر ها دلهره ها مشکلات و ... همچنان ادامه داره .
با این همه مشکلاتی که گفتم میخوام یه چیزی بهتون بگم : برچسبها: بچه, زادو ولد, بچه دار شدن, زایمان, درد سر والدین [ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 11:39 AM ] [ نکیسا ]
امروز از دست خودم ناراحتم. آخه چرا من باید خرابکاری به این گندگی کنم؟ امروز هم مثل دیشب سرمو کوبیدم به دیوار . ========================================= دیشب تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم . چون یه رمان خیلی خیلی جالب منو جذب کرده بود . شعف وصف ناپذیری داشتم . یه شبه نصف رمانو که حدود ۲۰۰ صفحه میشد تموم کردم . بعضی از جمله هاش اینقدر قشنگ بودن که چند بار با خودم زمزمه میکردم . من زیاد رمان نمیخونم . چون طولانیه و تموم نمیشه و چون عادت دارم هر کتابیو یه دفه تموم کنم ، رمان اذیتم میکنه چون مجبورم تا صبح روز بعد به خوندن ادامه بدم . ====================================== این بهترین رمانی بود که تو عمرم داشتم میخوندم .
آخه چقدر آدم میتونه خنگ باشه که بهترین رمان عمرشو اینطوری خراب کنه؟ هنوزم دلم میخواد کلمو بکوبم به دیوار که حماقتم یادم نره . ======================================= اسم کتاب ظرافت جوجه تیغی اثر موریل باربری بود . نویسنده ۴۰ ساله فرانسوی. این دومین اثرش بود که به نظرم فوق العاده بود . البته نباید از ترجمه خوبش صرف نظر کرد . به وسطای داستان رسیده بودم که دیدم ساعت ۳.۳۰ شده و من فردا صبح باید برم سر کار . با اینکه میتونستم بیدار بمونم ولی ترجیح دادم که بخوابم تا فردا صبح بتونم برای رفتن به سر کار از جام بلند شم . رفتم یه لیوان آب خوردمو اومدم که برم به اتاق خواب ، دوباره کتاب رو رو میز دیدم . بی اختیار ( باور کنین دست خودم نبود . کاملا غیر ارادی این کار رو کردم ) فصل آخر رو باز کردمو شروع کردم به خوندن . همینطوری که داشتم میخوندم به خودم فحش میدادم . هی میگفتم نخون . بابا نخون . ولی انگار این من نبودم که داره این کارو میکنه . هیچ چیزی در اختیار من نبود . حتی چشمام . =================================== الان که دارم این رو براتون مینویسم هنوز مبهوت این کار اشتباهم هستم که چطوری به خودم اجازه دادم این پرانتز رویایی رو به این زودی ببندم . لذت وصف ناپذیری که از خوندن این کتاب تو یه شب آروم و بی صدا بهم رسیده بود یه پرانتز بود تو این زندگی ماشینی . اینقدر غرق شده بودم تو کتاب که نفهمیدم ساعت ۴ شده. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم . ولی من خرابش کردم . حالا از دیشب دارم خودمو راضی میکنم که حالا که چیزی نشده .بقیشو امشب میری میخونی حالشو میبری. در اصل هم همینطوره .چون درسته که از آخرش آگاه شدم ویل این دلیل نمیشه که از خوندن نصه ی دیگش نا امید بشم چون ساختار داستان به اخر ماجرا ارتباط انچنانی نداره . نمیدونم چطوری توضیح بدم . باید خودتون بخونینش. با این همه توجیه اما نمیدونم چرا راضی نمیشم و همچنان میخوام کلمو بکوبم به دیوار !!!!!!!!! [ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 9:58 AM ] [ نکیسا ]
سلام نکیسا جون...خسته نباشی.. همیشه دنبالتون میکنم ولی خداییش خیلیییی دیر آپ میکنی من این پستت رو کامل و با دقت خوندم.... ولی نگرفتم قضیه از چه قرار بوده؟
======================================= سلام عزیزم مرسی از پیگیریهات . چشم . سعی میکنم زود به زود آپ کنم.
عزیزم. البته سعی داشتم سر بسته بگمش که سو تفاهم پیش نیاد.
[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 9:1 AM ] [ نکیسا ]
رنگ و روش شده بود مثل گچ.
داشتم تحویل اتاق عملش میدادم که افتاد زمین .(غش کرد ) با سرو صدا خدماتو صدا کردیمو گذاشتیمش رو تخت اتاق عمل . ------------------------------------------------------------------------------- یک ربع قبل: - چی کار کردی با خودت دختر؟ - خانوم دکتر ! من میمیرم؟ - دیوونه شدی ؟ میمیرم چیه ؟ تازه عروس مگه میمیره؟ (رزرو خون ۲ واحد . سی بی سی و کراس مچ و بلادگروپ(آزمایش خون و گروه خونی ). همشو ازش گرفته بودم .) وقتی داشتم بهش سرم وصل میکردم تو همون حال نزارش برام حرف میزد : - دیشب عروسیمون بود . خیلی خوش گذشت. - پس جای من خالی؟ ناقلا کلی بپر بپر کردی اره؟ - آره ( با یه لبخند کم رنگ) - خب؟ -فردا صبح یه کم خونریزی داشتم که از دیشب ادامه داشت . با خودم گفتم حتما طبیعیه .حتما همه اینطورین دیگه . روم نمیشد از مامانم بپرسم. - ای بمیری تو . چرت و پرت و خوب از ننه هاتون میپرسین . حالا که نوبت اصل کاریه کوفتتون میگیره؟ ببین روز ۱۳ به در چطوری نحسیشو به من بد بخت ثابت کرد ؟ به وسیله عروس رو به موتی مثل تو . خب همون صبح میومدی خب ؟ الان ساعت ۸ شبه . زودتر چرا نیومدی؟ -خب فکرشو نمیکردم که مهم باشه . - (چشم غره ی من) -بعدش با فامیل شوهرم رفتیم ۱۳ به در . اونجام یه کم بیحال بودم ولی بقیه هم میگفتن طبیعیه . واسه همین نگران نبودم . تا اینکه دم اذان دیدم اصلا نمیتونم رو پام وایستم . به وشهرم یواشکی گفتم . همینطوری که داشتم باهاش حرف میزدم یه دفه افتادم . بعدشم که اومدیم اینجا . اولش رفتیم اورژانس گفتن شاید مسموم شدم . ولی دکتر گفت که منو بیارن زایشگاه . خانواده شوهرم با تعجب گفتن این تازه عروسه زایشگاه واسه چی؟ دکترم گفت چون تازه عروسه میگم ببرینش زایشگاه . ------------------------------------------------------------------------------ درب ورودی زایشگاه . حمله ور شدن فامیل شوهر سپیده: خانوم دکتر ! دستم به دامنت . عروسم از دست رفت. -چی شده مادر ؟ -عمه داماد : وچه اما ندومی. دوکتور باته کیجاره بیاریم زایشگاه . ندومه حامله بوئه؟ ( ترجمه: ما نمیدونیم . دکتر گفت بیاریمش زایشگاه. به نظرت حامله باشه؟) -خواهر داماد:خانوم دکتر خونریزی داره مثل اینکه. (همهمه) نکته : داماد هیچی نمیگه و اون گوشه کنار عروس یواشکی پچ پچ میکنن. رنگشم شده عین زرد چوبه . من وقتی این صحنه رو دیدم قضیه رو گرفتم : آقایون خانوما همه بیرون . مریضو ببرین اتاق معاینه بعدشم همه بیرون . ------------------------------------------------------------------------- ادامه ماجرا در زایشگاه: - پس بگو ! ترسیده بودن که حامله باشی که این قدر ترسیده بودن؟ - اوهوم دیگه کارها تموم شده بود و دکتر هم اومده بود .یه چشمک بهم زد و منم ور داشتم دختره رو ببرم اتاق عمل که یهو افتاد .
پی نوشت : با بی اطلاعی جون خودتونو به خطر نندازین.یه کم دیر تر رسیده بود معلوم نبود چه بلایی سرش میومد . [ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 10:47 AM ] [ نکیسا ]
جمعه کویر بودم تو گوشیم ماسه رفته خراب شده دیروز بردم گارانتی ، میگه گوشیتون خرابه؟ گفتم پـَـَـ…
گفت : خفه شو بی شخصیت، بفرمااا بیــــرون آقاااا!!! گفتم میخواستم بگم پـَـَـرت شدم رو رمل های کویر ، احتمالا توش ماسه رفته باشه! طرف دوساعت عذر خواهی کرده ، میگه پس آوردین درستش کنیم؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ، مرگ مغزی شده آوردم اعضای قابل اهدای سالمش رو بردارین..! [ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 8:49 AM ] [ نکیسا ]
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
================================ باز هفت سين سرور عید شما مبارک [ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 12:11 PM ] [ نکیسا ]
یکی از اصحاب مشغول صرف غذا بود که شیخ از او پرسید آیا غذا میخوری؟
صحابی گفت بله. شیخ پرسید آیا گرسنه ای؟ صحابی گفت بله. شیخ پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟ صحابی گفت بله. شیخ شمشیر برکشید و صحابی را به دو نیم کرد. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که سه فرصت پ نه پ را از دست دهد... یه قسمت گذاشتم تو وبلاگ به اسم پ نه پ . حتما بخونین.
[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 2:3 PM ] [ نکیسا ]
من و مادر جونم
دیروز مادر جونم ( مادر مادرم ) اومد مهد دنبالم. اول منو بهش نمیدادن و میگفتن هماهنگ نشده . هر چی زنگ میزدن به مامانم جواب نمیداد. مامان سرش شلوغ بود. من که مادر جونو از پست پنجره دیدم ، خیلی خوشحال شدم و صداش کردم . خاله معصومه هم منو اماده کردو رفتم پیش مادر جون . من دوست دارم با مادر جونم برم بیرون .چون اون ماشین نداره و منو سوار اتوبوس میکنه . من اتوبوسو خیلی دوست دارم. چون از اون بالا ماشینارو میبینم و براشون دست تکون میدم. من بیشتر دوست دارم رو صندلیش بشینم . چون اگه جا نباشه باید بایستیم و من فقط پاها رو میبینم .اونم مزه داره ها . ولی حیف که همیشه زود میرسیم و باید پیاده بشیم . با مادر جون تو ایستگاه بعدی پیاده رفتیم . من تو راه یه مغازه اسباب بازی فروشی دیدم . جلوشم یه ماشین پلیس بزرگ بود. من عاشق ماشین پلیسم. به مادر جونم گفتم : برام ماشین پلیس بزرگ میخری؟ - نه پسرم نمیشه -من ماشین پلیس بزرگ میخواااااااااااااام - مادری من پول همرام نیست . - هست . من میدونم پول دارییییییییییی. - مادری پول ندارم . بیا بریم بعدا میگیرم برات . ولی من خیلی کولی بازی در آوردم. ولی وقتی دیدم فایده نداره مجبور شدم بیخیال بشم . رفتیم جلوتر . به مغازه بقالی رسیدیم که توش یه عالمه خوراکیهای خوشمزه بود . به مادر جونم گفتم : برام خوراکی میخری؟ - آره عزیزم . بیا ببینم چی میخوای. منم رفتم و هر چی دوست داشتم برداشتم . یهو دیدم مادر جون داره از تو کیفش پول در میاره. گفتم: ای مادر جون . مگه نگفتی پول نداری ؟ پس این چیه ؟ مادر جونم خندش گرفت و گفت : این پول خوراکیه . پول ماشین بیشتره پسرم . آقای بقال که داشت میخندید به مادر جونم گفت: خدا براتون حفظش کنه. خاطرات ابوالفضل کوچولو [ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 8:19 AM ] [ نکیسا ]
منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست
متن زير داستان كوتاهي از اوست
مارهاقورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك هامارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان [ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 8:29 AM ] [ نکیسا ]
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم.
من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم.
او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم. بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود.
دست کم روی مبلهای کهنه شانملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند. ۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست.
از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟»
به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.»
من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟ اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم.
سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم.برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم.
من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!»
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
لی آن ریوز
[ پنجشنبه 4 اسفند1390 ] [ 8:38 AM ] [ نکیسا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||